گروه عربی شاهین شهر

علمی اموزشی

مقاله در مورد ضرب المثل

مثل های قرآنی:کابوس

 

هیچ یک از شما از دیگری «غیبت» نکند، آیا فردی از شما دوست دارد گوشت جَسَد برادر

خویش را بخورد؟! قطعاً کراهت دارید؛ متّقی باشید و ره تقوا در پیش گیرید، خدا مهربان و

توبه پذیر است».(سوره حجرات، آیه 12)

آیات اخلاقی قرآن که با هدف بهسازی اخلاق و «درون اصلاحی» افراد جامعه نازل گردیده، 

نه تنها هیچ مسأله اخلاقی را از قلم نیانداخته؛ بلکه متناسب با هرموضوع و سوژه ای از زبانی

خاص و بیان ویژه ای استفاده کرده،که به شدّت تأثیر گذار و هدایتگر است و این خود یکی از

جهات اعجاز قرآن است. (اعجاز بیانی)

قرآن شریف در بحث «غیبت» و تبیین زشتی و حرمت آن به تشبیه و تمثیل روی آورده و

«غیبت» را به خوردن تکّه های گوشت برادر خویش تشبیه کرده است.

غیبت، پشت سرگویی ، هتک آبرو و حیثیت افراد و اظهار عیب و نقص آنان در غیابشان 

 می باشد و عملی شدیداً ضدّ اخلاقی و زشت است که قرآن کریم مؤمنان را از آن برحذر

  داشته و می فرماید:

«وَلا یغتب بَعْضُکُم بَعْضاً؛ هیچ کس نباید از دیگری غیبت کند».

در فقه و اخلاق اسلامی نیز غیبت از گناهان کبیره شمرده شده است.

در بسیاری از موارد شیوه بیان قرآن شیوه تمثیلی و تشبیهی است، چهره شخصی را ترسیم

می کند که گوشت برادر مرده خویش را به دندان می کَند و می جَوَد، تصویری شبیه یک

کابوس، کابوس وحشتناکی که مو براندام انسان راست می کند و حتّی تصورش هم برای

انسان مشکل و ترسناک است، کابوسی که متأسفانه چندان هم دور از واقعیت نیست، واقعیت  

تلخ برادرخوری!!

بود غیبت مَرد مُردار خـــوردن از این لقمه کن پاک کام و دهان را

صائب

دو نفر نزد پیامبر آمدند، تا چشم پیامبر به آنها افتاد، فرمود: «شما گوشت خوردید». گفتند:

 یا رسول اللّه! ما امروز اصلاً چیزی نخوردیم. فرمود: «شما گوشت خورده اید، من آثار و

 تکّه های گوشت را در دهان شما می بینم، آنها انکار کردند. پیامبر فرمود: شما امروز

گوشتهای تن سلمان و اسامه را جویدید، شما از آنها غیبت کردید.»1

قرآن می فرماید: «شما هیچ کدام حاضر نیستید گوشت برادر مرده خود را بخورید، پس

چرا غیبت می کنید؟!»

این که قرآن غیبت را به خوردن گوشت انسان مرده ـ آنهم مرده برادر ـ تشبیه می کند

بدین جهت است که عمق زشتی و قباحت آن را بیان کند، چه این که خوردن گوشت  

انسان حرام است و زشت و زشت تر از آن، خوردن گوشت انسان مرده،آن هم برادر

مرده خویش است.

غیبت هندسه برادری را ویران و قصه دوستی را تباه می کند.

بیا تا قدر یکـــــدیگر بدانیـــم که تا ناگاه زیکــدیگر نمانیــم

غرض ها تیره دارد دوستـــــی را غرض ها را چرا از دل نــرانیــم

کریمان جان فدای دوست کردند سگی بگــذار ما هم مرد مانیم مولوی

در گزیده تفسیر نمونه آمده است:

«آبروی برادر مسلمان همچون گوشت تن اوست و ریختن این آبرو به وسیله غیبت و افشای اسرار

پنهانی، همچون خوردن گوشت تن اوست و تعبیر به «میتاً» به خاطر آن است که غیبت در غیاب

فردی صورت می گیرد که همچون مردگان، قادر به دفاع از خویشتن نیستند و این نا جوانمردانه

 ترین ستمی است که ممکن است انسان درباره برادر خود روا دارد».2

و نیز در این کتاب آمده است: دو کس غیبت مؤمنی می کردند، رسول خدا ـ که از نزدیک آنها عبور

می کرد، از آن آگاهی یافت ـ آن دو با اندک فاصله ای به دنبال پیامبر حرکت کردند، و به محلی

رسیدند که مرداری افتاده بود، پیامبر برگشت و به آنها فرمود: «از این مردار بخورید». گفتند: یا

رسول اللّه! مرداری بدین صعبی، چون توان خورد؟! فرمود: آنچه شما خوردید از این صعب تر بود!

آن کس که لوای غیبت افراخته است او از تن مردگان غذا ساختـــه است سنایی

میمون بن سیاه می گوید: شبی در خواب دیدم که به مرداری برخوردم. صدایی شنیدم که می گفت:

 او را بخور! گفتم: خدایا! چگونه مردار خورم؟! دوباره ندا آمد: همان گونه که غیبت می کنی.

خدای متعال به موسی گفت: «موسی! غیبت کننده اگر توبه کند، آخر کس است که به بهشت می رود

و اگر توبه نکند و با این گناه بمیرد، اول کس است که به دوزخ درآید».3

از یکی از پارسایان «ربیع بن خثیم» پرسیدند:« نشنیده ایم از کسی غیبت کرد ه باشی!!

گفت: هنوز مشغول خویشم و از خویش ناراضی، فرصت کو تا به دیگری پردازم!»

آن کس که به غیبت خلق پرداخته است زآنست که عیب خویش نشناخته است

سنایی

در حکایت هفتم از باب دوم گلستان ـ شیخ اجلّ سعدی ـ آمده است:

«یاد دارم که در عهد طفولیت متعبّد بودم و شب خیز و مولع زهد و پرهیز، شبی به خدمت پدر

نشسته بودم و همه شب دیده بهم نبسته و مصحف عزیز در کنار گرفته، و طایفه ای گرد ما خفته،

پدر را گفتم: از اینان یکی سربر نمی دارد که دو گانه ای برای یگانه گزارد؟ چنان خفته اند که گویی

مرده اند؟ گفت: «ای جان پدر تو نیز اگر بخفتی به که در پوستین خلق اُفتی».

و نیز در حکایت یکم همین باب آمده:

«یکی از بزرگان، پارسایی را گفت: چه گویی در حقّ فلان عابد که دیگران در حقّ او به

 طعنه سخنها گفته اند؟ گفت: در ظاهرش عیب نمی بینم و از باطنش غیب نمی دانم».

زبان کـــــرد شخصی به غیبت دراز بــدو گفت داننده ای سرفــــراز

که یاد کســـــان پیش من بد مکــن مــرا بد گمان در حق خود مـکن

بوستان سعدی

پیامبر خدا فرمود: «شبی که به معراجم بردند بر جمعیتی عبور کردم که با ناخن های مِسی،

صورت و گوشت خویش را می خراشیدند و می کندند. گفتم: یا جبراییل! اینها کیانند؟

گفت: کسانی که گوشت مردم می خورند و آبروی خلق می ریزند.»4

عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است کار بد مصلحت آنست که مطلق نکنیم

 

ضرب المثلهای قرآنی: بهای تلاش

 

… وتِلکَ ا لأمثالُ نَضرِبُها للنّاس لَعلَّهم یتَفکّرون؛ «مثل» ها را می آوریم تا مردم به فکرو

اندیشه فرو روند».(سوره حشر، آیه 21)

استفاده از «مثل» و ضرب المثل در محاورات و نوشته جات دو فایده دارد:

1 ـ زیبایی و جذابیت بیشتر نوشته یا سخن.

2 ـ رسایی و شیوایی پیام.

استفاده از مثل های رایج، نوعی هنر آفرینی و هنرمندی در فن سخنوری و کتابت است.

این صنعت، افزون بر روان سازی محتوا و ایجاد فضایی مناسب برای انتقال ذهن، نوعی

 زینت گری و آرایش نیز محسوب می شود و غالباً چیره دستان قلم و سخن از آن استفاده

 می کنند و کمتر نوشته ادبی را می توان پیدا کرد که از این صنعت بهره مند نباشد و

شاهکار های نظم و نثر فارسی و عربی و زبانهای دیگر، مملّو از مثل ها و ضرب المثل هاست.

قرآن کریم که برجسته ترین هنر کلامی و ادبی است، به نوبه خود به صورت لطیف و ملیحی از این

صنعت استفاده کرده است. به گونه ای که نه اقتباس از کلام بشری کرده است تا از حد اعجاز تنزل

یابد و نه از محاوره متعارف فراتر رفته است تا سخنی غیر مجذوب و دشوار گردد، بلکه به سبکی

بدیع و نو و با ضرب المثل هایی عالی و شگفت، زیباییها وشگفتیهای خویش را تماشایی تر کرده

است.مثل های قرآنی عبارتند از:

1 ـ مثل هایی که در قرآن از آنها به عنوان مَثَل یاد می کند.

2 ـ مثل هایی که هر چند به صورت مَثَل در قرآن ترسیم نشده است، ولی به قدری جامع و رسا و

  گویا است که به صورت مثلی رایج در آمده است.

در این سلسله از مقالات با هم به تماشای این فصل زیبای از قرآن می نشینیم.

«و ان لیس لِلأنسان ألاّ ما سَعی؛ برای انسان چیزی جز آنچه که از راه تلاش و کوشش بدست          آورد نیست». (سوره نجم، آیه 39)

علامه طباطبایی در تفسیر پر ارج «المیزان» در معنی آیه می نویسند:

«دارایی و سرمایه حقیقی انسان نمی شود مگر آنچه را که خود از طریق عمل کسب کرده است

چه اینکه هر انسانی بر سر سفره عمل خویش نشسته است و آنچه را که در نشئه دنیام به خود منتسب

می کند از مال و فرزند و امثال آن چیزی جز امری اعتباری و پنداری بیش نیست وگرنه در سرای

آخرت که سرای حقیقت است دارایی او همان اعمال نیک و بد اوست».

مضمون عالی، ناب و اختصار آیه موجب شده است که همواره دانشمندان و ادیبان در مباحث

گوناگون علمی و اخلاقی به آن استناد کنند و همین سبب شده است که آیه شریفه به عنوان ضرب

المثلی قرآنی رخ بنماید. گروهی آن را نگین انگشتری شعر خویش ساخته اند، همانند:

مولانا جلال الدین بلخی می گوید:

چو گفت «لیس للانسان إلاّ ما سعی » خالق بیفکن دانه ای امروز تا زان بدروی فرد

چون نکرد آن کار مزدش هست ل «لیس للانسان إلا ما سعی»

قـدر همـت باشـد آن جهد و دع «لیس للانسان إلا ماسعی»

مصلح الدین سعدی شیرازی می گوید:

مـن طـریق سـعی مــی آرم به ج «لــیس لـلانـسـان إلا مـا سـعـی»

نابرده رنج گنج میـسر نمـی شـود مزدآن گرفت جان برادر که کار کرد

و در جای دیگر می گوید: هرکسی آن درود عاقبت کار که کشت.

و عبدالواسع جبلّی می گوید:

هست در تنزیل بر تصدیق این معنی دلیل آیت آن «لیس للانسان إلا ما سعی»

و گروهی با الهام از آن چنین نغمه سر دادند که:

حافط شیرازی:

«سعی نابرده در این راه به جایی نرسی»

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش

بـر جـفای خـار هجران صبر بلبل بایدش

حکیم ابوالقاسم فردوسی:

به منزل رسید آنکه پوینده بود بهی یافت آنکس که جوینده بود

حکیم سنایی :

راه جستن ز تو هدایت از او جد کردن از تو عنایت از او

صائب:

مشو غافل ز گردیدن که روزی در قدم باشد همین آواز می آید ز سنگ آسیا بیرون

أوحدی:

منشان دیگ جستجو از جوش تا رگی هست در تنت می کوش

عنصری:

ز زود خفتن و از دیرخاستن هرگز نه مرد یابد ملک و نه بر ملوک ظفر

حکیم، ناصر خسرو قبادیانی:

گیتی به مثل چون سرای کار است تــا روز قیــام و نـغــمه صـور

گــر کـار کــنی عــزیــز باشــی فــردا کــه دهــند مــزد مزدور

****

این آیه شریفه علاوه بر پرده برداری از یک حقیقت رفیع ـ که در بیان علامه طباطبایی آمده

 است ـ این حقیقت را نیز بر ملا می سازد که انسان جز از راه تلاش و کوشش و همت عالی

 به جایی  نخواهد رسید: «ناز پرورده تنعّم نبرد راه به دوست ».1 که: «بقدر الکدّ یکتسب

المعالی».2و به سروده پروین اعتصامی:«عاقل از کار بزرگی طلبید».3

 

 

 

 

مثلهای قرآنی:فانوس بی سو

مَثَلُ الذینَ حُمَّلوا التوراةَ ثُمَّّّ لَم یحمِلوها کَمَثَلِ الحِمارِ یحمِلُ أسفاراً، بِئسَ مَثَلُ القومِ الّذین کَذّبوا بِایاتِ

 اللّهِ واللّهُ لایهدی القومَ الظالمینَ. (سوره جمعه، ایه 5)

«مَثَل حاملانِ تورات ( دانشمندان قوم یهود) که بدان عمل نمی کنند [حقایق و بشارتهای آن را آشکار

نمی سازند] مَثَل دراز گوشی است که برگرده خویش کتاب حمل می کند! چه زشت است حکایت و

 عاقبت آنانی که از پذیرش ایات الهی سرباز زدند و به تکذیب آن پرداختند! البتّه خداوند ستمگران  

 را هدایت نخواهد کرد.»

هر آن کس که تورات خواند و عمل نـکـردی بـر آن، هسـت اَنـدر مَثَل

حمـاری کـه بـر پشت گیرد کـتـاب نـجـویـد ولی بهـره ای از صـواب 1

در این ایه شریفه عالمانی از قوم یهود که به علم خویش عمل نمی کردند به اُلاغی که بر او کتاب

 بار کرده باشند، تشبیه شده است، و وجه و جهت تشبیه «عدم استفاده» از محتویات کتاب است.2

مشبّه مشبّه به وجه تشبیه

عالمان قوم یهود الاغ حامل کتاب عدم بهره وری از کتاب

«حمل تورات» پیمانی بود که از قوم یهود گرفته شد؛ چه این که از آنان پیمان گرفته شد که حامل

تورات باشند و بدان خیانت نورزند؛یعنی به آن چه در او است ایمان بیاورند و عمل نمایند. ولی آنان

قدر این کتاب را ندانستند و به مخالفت با آن برخاستند،و از مدار توحید و یکتا پرستی خار ج شدند و

 به شرک و گوساله پرستی روی آوردند، و مهم تر آن که بشارت های تورات را نادیده گرفتند و به

مسیح و پیامبر اسلام(ص) ایمان نیاوردند و آنان را تکذیب کردند.3

قرآن مجید ضمن گوشزد نمودن میثاق «حمل تورات» به قوم یهود و هشدار دادن به عواقب وخیمِ

پیمان شکنی،پیمان شکنان این جماعت را به خری که بار کتاب بر پشت دارد ،تشبیه نموده است، و

 چه خوب تشبیهی !

خواجه عبداللّه انصاری در کشف الااسرار می گوید:

مثل ایشان مَثَل خر است که در بارِ وی دفتر بود، خر را از آن دفتر چه سود!؟ که هوش و گوشِ

دریافت ندارد. ایشان را نیز از دعوت چه سود؟ که بر گوش و بر دلِ ایشان مهر بیگانگی است

وبردیده ایشان حجاب غفلت.4

و در امثال القرآن آمده است:

به شخصی که خیلی أحمق است، نمی گویند خیلی اسب است، یا خیلی سگ است. بلکه می گویند

خیلی خر است؛ زیرا درست است که حیوانات به طور کلّی فاقد عقل و شعورند، ولی آن ها هم به

درجاتی تفسیم می شوند؛ مثلاً در بین چارپایان اسب به فراسَت و سگ به هوش مشهور است و اُلاغ

به بلاهت و کودنی.

بنابراین خداوند متعال، جهّال را به حیوانات و گاهی به درازگوش تشبیه کرده است.

از آن جا که مخاطب اصلی این ایه شریفه، دانشمندان قوم یهودند، بالطّّبع این مَثَل تعریضی است به

هر دانشمندی که به دانش خویش عمل نمی کند؛ خواه طیبب باشد و خواه حکیم.

و چه زیبا سروده است سعدی:

علم چندان که بیش تر خـوانی چـون عمل در تو نیست نادانی

نـه مـحـقّـق بـود نـه دانشمند چـارپایی بـر او کتـابی چـنـد

آن تهی مغز را چـه علم و خَبَر کـه بـر او هیزم است یا دفـتر

و چه عالی گفته است مولانا جلال الدین روی بلخی (مولوی):

عـِلم های اَهـل دِل حـمّـالـشـان

عـلم های أهـل تـن أحـمـالشان

عـِلم چـون بـر دل زنـد یاری شود

عـلم چـون بـر تـن زنـد باری شود

عِلم پیشوند عَمَل است و عَمَل پسوند عِلم. علم اگر در عمل متجلّی نشود، جز صندوق لعنتی نخواهد بود.

تـا بـبیـنـد مــؤمـن و گــبـرو یـهـود

کـاندریـن صـندوق جـز لعنـت نـبـود

و به فرموده حافظ:

نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس

مـلالت علمـا هـم زعلم بی عمل است

سعدی در گلستان نوشته است:

«دانشمندی را پرسیدند عالم بی عمل به چه مانَد؟ گفت: به زنبور بی عسل. و دو کس رنج بیهود

بردند و سعی بی فایده کردند: یکی آن که اندوخت و نخورد و دیگر آن که آموخت و نکرد.»

تشبیه این جماعت به درخت بی بر و زنبور بی عسل و فانوس بی سو و دریای بی آب و مانند آن

گویای این پیام است که اینان نسخه دروغینی از درخت و فانوس و دریا هستند.

مترسکند نه واقعیت،مجازند نه حقیقت، فرصت های از دست رفته اند و کمالات به دست نیامده …

دانشمندان قوم یهود علی رغم بشارت های تورات به ظهور حضرت عیسی(ع) و پیامبر خاتم(ص) با

روی آوری آزمندانه به مطامع دنیوی و مال و منال، از ایمان به این دو پیامبر موعود، به خصوص

خاتم انبیاء (ص) سرباز زند و به تکذیب آنان پرداختند. آن ها از قرن ها پیش از ظهور پیامبر

اسلام(ص) با خبر بودند و خصوصیات و صفات آن حضرت را در تورات خوانده بودند و تمامی آن

صفات را در پیامبردیدند؛ باز هم به او ایمان نیاوردند و راه کفر و عناد را در پیش گرفتند و به مقابله

با او برخاستند.

آنان علی رغم آگاهی از عواقب شوم این خیانت پیشگی و کیفر سخت آن، با پذیرش شکستی نکتب

بار در مقابل نفس و خواسته ها و تمایلات نفسانی، مُهر ذلّت ابدی را بر پیشانی خود حک نمودند و

به استقبال عذاب الهی شتافتند و علاوه بر آن بار گناه گمراهی عوامِ یهود را نیز بر دوش کشیدند و ایا

این چیزی جز درازگوشی و ابلهی است؟!

«مَثَلُ الذین حُمَّلوا التوراةَ ثُمَّ لَم یحْمِلوها کَمَثَلِ الحِمارِ یحمِل أسفاراً»

در مَثَـل آنـان کـه بـر تـورات چـنـد

بـار کـرده گـشتـه انـد انـدر پـسـنـد

حـمل آن را پس نکـردنـد آن کسـان

آن چـنــان کـه بــود حـقّّ حـمـل آن

بـر مـثالِ آن حـمــاری کـز عـتاب

می نمایـد حـمـل أسفـار و کتـاب

بی خـبر از پشت خـویش آن بی تمیز

کانچه در بار است می باشد چه چیز6

 

تلخ و شیرین

 

ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً لِلَّذینَ کَفَرُوا إمرَأَة نُوحً وَ إمرَأَة لُوطً … وَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً لِلَّذینَ آمَنُوا إمرَأة فِرعون……

خداوند از همسر نوح و همسر لوط به عنوان مَثَلی برای کافران یاد می کند، چه این که این دو زن

 علی رغم این که تحت سرپرستی دو بنده نیکوکار ما بودند به آنان خیانت کردند ـ و همدست و

همداستان کافران گردیدند ـ و ارتباط و انتساب با پیامبر سودی به حالشان ـ در برابر عذاب الهی ـ

نداشت و ندارد، و به آنها گفته شد: همراه با دوزخیان به آتش در آئید.

و از همسر فرعون به عنوان مَثَل برای مؤمنان یاد می کند، آنگاه که به خدایش گفت: بار إلها برای

من نزد خود خانه ای در بهشت فراهم ساز و مرا از فرعون و کارهای ناروای او نجات ده، و از

ستمگران تجاتم ده. و نیز مریم دختر عمران که دامان خویش پاک نگاه داشت، و ما از روح خود در

او دمیدیم، او به کتابها و کلمات پروردگار خویش ایمان داشت و آنها را تصدیق می کرد و از اطاعت

کنندگان فرمانِ خدا بود». (سور تحریم، آی 10ـ11)

پرتـو نیکان نگیـرد هـر که بنیادش بـد است تربیت نا أهل را چون گرد کان بر گنبد است

سخن اول:

چه أسفبار است که همسر پیامبر مَثَل برای کافران و تبه کاران گردد! و نامی زشت و ننگین از

خویش به یادگار گذارد، و چه باشکوه است عکسِ این جریان؛ یعنی این که بانویی درباری مَثَل برای

مؤمنان بشود و نامی نیک بر جای گذارد، اگر چه این دو جریان زیاد اتّفاق می افتد و عجیب می

 نماید و خلافِ عادت است، لیکن کاشفِ از این حقیقت است که چنین نیست که عوامل تربیتی و تأثیر

 گذاری چون محیط، مربّی، دوست و همنشین و مانند آن حرف اول را بزند؛ بلکه حرفِ اول همواره

از آنِ خودِ شخص و قدرت اراده و تصمیم خودِ اوست، فلذا زنانی چون زنِ نوح پیامبر و زنِ لوط

 پیامبر با همه امکان بهره وری از فضایل و معنویات این پیامبران الهی با بد سلیقه گی تمام در جهت

مخالف مسیر آنان گام بر میدارند و هم خطّ و هم مسیر با کفار و همدست آنان می شوند و خویشتن را

 به قهر و عذاب الهی دچار می سازند و زنانی چون آسیه همسر فرعونِ مصر و مریم با تفکّری

درست و اراده ای آهنین در مسیری قرار می گیرند که خدای بزرگ از آنان به عظمت و نیکی یاد

 می کند، پس این یک واقعیت است که هر کسی سر سفره عزم و اراده و ذکر و عمل خویش نشسته

است و مهمان خویشتن است.

«میزبان خویشی و مهمانِ خویش»

و عوامل دیگر مقهور عامل اراده و همّت خودِ آدمی است.

همّت حافظ و انفاس سحر خیزان بود که زبنـد غـم أیـام نـجاتـم دادنـد

و سخن دیگر آن که:

چه حسرت بار و تأسّف بر انگیز است از دست دادن فرصتها و وقت ها و فراغتها؛ موقعیتهای

طلایی؛ ولی با کم لطفی و بی انصافی و بی حالی و… به کام دل نرسیدن و همه آن موقعیتهای گران

بها را به مُفت فروختن. و زمانی انسان متوجه می شود که زمان گذشته و فرصت تمام شده و جز

 انگشت گزیدن و دست حسرت بر پیشانی کوفتن و جرعه نوش غصّه ها بودن، چیز دیگری نمانده

است.

قـدر وقـت ار نشناسـد دل و کـاری نکنـد

بس خجالت که از این حاصلِ اوقات بریم

بی چاره همسر نوح و همسر لوط، در خانه پیامبران الهی بودند و در کنار جرعه نوشانِ وحی، هر

 یک می توانستند بانویی زبان زد خاص و عام و گوهر شب چراغ روزگاران، بهشتی و بهشتی روی

 و بهشتی خوی بشوند؛ امّا هزار افسوس که تنها غنیمت و نصیبی که به چنگ آوردند این خطاب بود

که: «اُدخُلا النّار مَعَ الدّاخلین؛ با دوزخیان به آتش در آئید».

چه خوش فرجام و زیبا سرانجامی است سرانجام کسی که علی رغم زندگی در محیط نامتناسب ناگاه

مشامش به نسیم مُشک فشانی معطّر گردد و به نیم نگاهی اسیر جذبه عشق شود و تمام دار و ندار

خویش را بدهد و به دست آورد آنچه را که باید به دست آورد و بشود آسیه قرآنی و مریم عمرانی.

بنی آدم با موجهای گوناگونی روبروست، موجهای رحمانی و الهی و موجهای شیطانی و ابلیسی، تا

کدامیک تو را ببرد.

از جهان دو بانگ می آید به ضدّ تا کدامیک را تـو باشـی مستعدّ

برخی از خاک تا آسمان صعود می کنند و گروهی از آسمان به زمین هبوط، تا چه باشد و چگونه باشی!

باران که در لطافت طبعش خلاف نیست در بـاغ لاله رویـد و در شـوره زار خَـس

و سوم آن که:

به حکم محکم «الجنة للمتقین و النّار للعاصین؛ بهشت از آن پروا پیشگان است و جهنّم از آن بی

پروایان». هر کسی آن درود عاقبت کار که کِشت، نه بهشتی از بهشت محروم می گردد و نه دوزخی

 از دوزخ، هر یک به جای گاه خویش در پیش و از خویشاوندی و فامیلی ظاهری کاری بر نیاید، فلذا

 فرمود: «و لَم یغنیا عنهما من اللّه شیئاً؛ ـ به ترجمه روان یعنی این که ـ در نجات این دو زن کاری

 از آن دو پیامبر هم ساخته نیست. مگر نه این که نوح(ع) از خدا خواست که پسرش را غرق نسازد

و مگر نه این که چنین نشد؛ و ملاکِ اصلی همین است، پس هر مؤمنی اهل است و هر کافری نا

اهل، و لذا به نوح فرمود: «انَّهُ لَیسَ مِن أهلک؛ فرزند تو نا أهل است نه أهل».

پـسر کـو نـدارد نـشـان از پـدر تو بیگانه خوانش مخوانش پسر

پـســر نـوح بـا بـدان بنـشست خـانـدان نـبــوتـش گــم شـد

و چهارم آنکه:

زن خوب و فرمانبر و پارس کنـد مرد درویش را پادش

زن خوب را قیمت نیست، چنان که زنِ بد را. زنان به مَثَل به مانندِ پاشنه دَرند و چنانکه در به پاشنه

می چرخد، خانه به زن، و چه زیبا سروده است اسکافی:

نه بـر گزاف سکنـدر به یـادگار نـوشت که اسب و تیغ و زن سه گانه آمد از دادار

این مریم است که مسیح می زاید و هند جگر خواره است که ابلیسی چون معاویه، «از پاک پاک زاید

و ز ناپاک پلید» و چه عالی فرمود رسول خدا ـ که درود خدا بر او باد ـ «بهشت زیر پای مادران

است». این مادر است که بهشت و بهشتی می سازد و نیز دوزخ و دوزخی و این زن است که زندگی

را زیبا می سازد و زشت، شیرین می سازد و تلخ.

بـه زن گـیـرد آرام مــرد جــوان اگـر تاجدار است اگـر پهـلوان

هم از وی بود دین یزدان به پای جـوان را به نیکـی بود رهنـمای

بـویـژه کـه باشـد به بالا بـلنـد فرو هشتـه تا پای مشکین کمند

خردمند و با دانش و رأی و شرم سخن گفتـنِ خـوب و آوای نرم

و به قول أوحدی در جامِ جم:

زنِ مستور شمع خانه بود زنِ شـوخ آفتِ زمانه بـود

پارسـا، مـرد را بر افـرازد زنِ نـاپـارسـا، بـر اندازد

 

 

 

 

ضرب المثل های عربي

ضرب المثل

ترجمه

1

اَلاَقدَمُ فَالاَقدَم

هرکه زودتر آمده است، مقدم تر است.

2

آلأقرَبُ يَمنَعُ الأبعَد

نزدیکان سزاوارتر از غریبان هستند.

3

الإنسانُ مَحَلُّ السّهو وَ النِّسيان

انسان جايگاه خطا و فراموشي است.

4

الحَرَکَةُ بَرَکَةٌ

حرکت، برکت است.

5

الحقُ مُرٌّ

حق تلخ است.

6

الخائنُ خائفٌ

خيانتکار، ترسو است.

7

الدِّراهِمُ مَراهِمٌ

پول، مرهم است.

8

السُّکوتُ اَخو الرِّضا

سکوت، برادر رضايت است.

9

الطَّبعُ اغلَبُ

سرشت، (بر تربيت) غالب است.

10

العادَةُ طَبیعَةٌ ثانیةٌ

عادت طبیعت دوم هر انسان است.

11

العَيانُ لايَحتاجُ إلي البَيان

چيز آشکار نياز به توضيح ندارد.

12

القَرنَبي في عَين اُمِّها حَسَنةٌ

سوسک در چشم مادرش زيباست.

13

المَرءُ بخَليله

انسان به دوستش شناخته مي شود.

14

النّاسُ اُمَّةٌ واحِدَة

مردم همه یک امت هستند.

15

النِظافَةُ مِنَ الایمانِ

نظافت قسمتي از ایمان است.

16

الوَحدَةُ خَيرٌ مِن جَليس السّوء

تنهايي بهتر از هم نشينی با نابکار است.

17

الوَطنُ، الاُمُّ الثّاني

وطن، مادر دوم است.

18

أدَبُ المَرءِ خَيرٌ مِن ذَهَبِه

ادب مرد بهتر از ثروت اوست.

19

أنَا الغَريقُ فَما خَوفي مِن البَلَل

غرق شده از توفان نمی ترسد.

20

إرقَ عَلَی ظَلعِکَ

به اندازه توان خود بار بردار.

21

إنَّ بَعدَ العُسرِ يُسرًا

قطعًا بعد از سختي، گشايشي هست.

22

إن لَم تَغلَب فَاخلُب

اگر زورت نرسيد، نيرنگ بزن.

23

إیّاکَ وَاسمَعی يا جارَة

با تو هستم اما اي همسايه تو بشنو.

24

بَطنی عَطِّرني وَ سائر يذَري

شکمم را عطر بزن و سایر اندامم را رها کن.

25

بُعدُ الدّار کَبُعدُ النَّسَب

دوري خانه مثل دوري خويشاوندي است.

26

بَقيَ اَشَدُّهُ

بقيه ی آن بيشتر است.

27

تَجرِی الرِّیاحُ بِما لا تَشتَهِی السُّفُنُ

بادها به جهتی می وزند که کشتیها دوست ندارند.

28

تَعاشَروا کَالإخوانِ وَ تَعامَلوا کَالأجناس

مثل برادر معاشرت کنيد و همچون اجناس معامله نماييد.

29

جِلدُ الحِنزیرِ لا یَندَبِغُ

پوست خوک دباغی نمی شود.

30

رأیُ الشَّيخِ خَيرٌ مِن مَشهَدِ الغُلام

گمان پير از يقين جوان بهتر است.

31

رُبَّ ساع ٍ لِقاعِد ٍ

چه بسا تلاشگری که برای نشسته ای کار می کند.

32

فَضلُ الفِعلِ عَلَی القَولِ مَکرُمَةٌ

خوبي عمل بهتر از خوبي سخن است.

 

 

33

کَالمُستَجيرِ مِن الرَّمضاءِ بالنّارِ

همچون کسي که از زمين داغ به آتش پناه ببرد.

34

کُلُّ إناءٍ بالّذي فيهِ يَرشَحُ

از هر ظرفي همان برون تراوش کند که در آن است.

35

کَما تُدینُ تُدانُ

همان طور که قرض دهي، قرض مي گيري.

36

کَما تَزرَعُ، تَحصُدُ

هر چه که بکاري همان
را برداشت مي کني.

37

لا یُجمِعُ سَیفانِ فی غِمدٍ

دو شمشیر در یک نیام جای نمی گیرد.

38

لاحَسَبَ کَالتَّواضُع

هيچ حسَب و اعتباري همچون فروتني نيست.

39

لايًبقی شَيئٌ علی حالِه

هيچ چيز به يک حال باقي نمي ماند.

40

لِکُلِّ قَومٍ یَومٍ

هر قومی، روزگاری دارد.

41

ما أَهوَنَ الحَربَ عَلَی النَّظارةِ

چقدر جنگ برای تماشاچیان آسان است.

42

ما کُلُّ فُرصَةٍ تَنالُ

هر فرصتی بدست نمی آید.

43

مالٌ تَجلِبُهُ الرِّیاحُ تأ خُذُهُ الزَّوابع

مالي را كه باد بياورد، گردباد مي برد.

44

مَن جالَ نالَ

کسي که بگردد، مي یابد.

45

مَن جَدَّ وَجَدَ

کسي که تلاش کند، مي يابد.

46

مَن جَرَبَ المُجَرَّبَ حَلَّت به النِّدامة

کسي که آزموده را بيازمايد پشيمان مي شود.

47

مَن حَفَرَ بئرًا لِأخيهِ وَقَعَ فيها

کسي که براي برادرش چاه بکند، خودش در آن مي افتد.

48

مَن صارَ نَعجَةً أَکَلَهُ الذِّئبُ

کسی که میش شود گرگ او را می خورد.

49

مِن کِثرَةِ المَلّاحينَ غَرَقَت السَّفينة

از زيادي ملوانان کشتی غرق شد.

50

هذاالفَرَسُ، هذاالميدان

اين اسب و اين ميدان.

51

هِمَمُ الرِّجالِ تُقلَعُ الجبالَ

همّت مردان کوههارا از جا می کند.

52

ياطَبيبُ! طِبَّ لِنَفسِک

ای پزشک! خودت را درمان کن.

53

يَدُ الحُرِّ ميزانٌ

دست آزادمرد، ترازو است.

54

يَومٌ لَنا وَ يَومٌ علينا

يک روز براي ماست و روزي عليه ما.

55

يَهُبُّ مَعَ کُلِّ ريح

از هر طرف که باد بيايد مي وزد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ضرب المثلهای عربی با معادل فارسی

الید الواحده لا تصفّق (یك دست صدا ندارد)-

-وهب الأمیر ما لا یملك (از كیسة خلیفه می‌بخشد)

- و للناس فیما یعشقون مذاهب (سلیقه‌ها یكنواخت نیست)

- هل یصلح العطّار ما أفسد الدّهر (آب رفته به جوی باز نیاید)

- من یمدح العروس إلّا أهلها (هیچ كس نمی‌گوید ماست من ترش است)

- من كثر كلامه كثر ملامه (پرگو خطاگوست)

- من قرع باباً و لجّ و لج (عاقبت جوینده یابنده است)

- من طلب العلی سهر اللیالی (گنج خواهی در طلب رنجی ببر)

- من طلب شیئاً وجدّ وجد (عاقبت جوینده یابنده بود)

- من طلب أخاً بلا عیب بقی بلا أخ. (گل بی‌خار خداست یا كجاست)

- من حفر بئراً لأخیه وقع فیها (چاه مكن بهر كسی اول خودت دوم كسی)

- من جدّ وجد (عاقبت جوینده یابنده بود)

- من صارع الحقّ صرعه (با آل علی هر كه در افتاد بر افتاد)

- المعیدی تسمع به خیر من أن تراه (آواز دهل شنیدن از دور خوش است)

- المحنه إذا شاعت سهلت (مرگ به انبوه، جشن باشد)

- لكلّ فرعون موسی (دست بالای دست بسیار است)

- لكلّ مقام مقال (هر سخنی جایی و هر نكته مكانی دارد)

- ماحكّ جلدك مثل ظفرك (كسی نخارد پشت من جز ناخن انگشت من)

- ماهكذا تورد یا سعد الإبل (راهش این نیست) (این ره كه تو می‌روی به تركستان است)

-الكلام یجرّ الكلام (حرف حرف می‌آورد)

- كلم اللسان أنكی من كلم السنان (زخم زبان از زخم شمشیر بدتر است)

- كالمستجیر من الرّمضاء بالنّار (از چاله به چاه افتادن) (از بیم مار در دهان اژدها رفتن)

- كلّ رأس به صداع (هر سری دردی دارد)

- كلّ شاه تناط برجلیها (هر كس را در قبر خود می‌گذارند)

- لا تؤخر عمل الیوم إلی غدٍ (كار امروز را به فردا میفكن)

- لا یؤخذ المرء بذنب أخیه (گناه دیگری را بر تو نخواهند نوشت)

- لكلّ جدید لذّه (نو كه آمد به بازار كهنه شود دل آزار)

- لكلّ صارم نبوه (انسان جایزالخطا است)

- لا یلدغ المرء من جحر مرّتین (آدم یك بار پایش در چاله می‌رود)

- علی نفسها جنت براقش (خودم كردم كه لعنت بر خودم باد)

- عند الشدائد تعرف الإخوان (دوست آن باشد كه گیرد دست دوست در پریشان حالی و درماندگی)

- غاب القطّ إلعب یا فار (حال میدان برایت خالی شده هر چه می‌خواهی بكن)

- فعل المرء یدلّ علی أصله (از كوزه همان برود تراود كه در اوست)

- فوق كلّ ذی علم علیم (دست بالای دست بسیار است)

- كالشمس فی رابعه النهار (مثل روز روشن)

- كلام اللیل یمحوه النهار (كنایه بر كسی كه به قول خود عمل نمی‌كند)

- قاب قوسین أو أدنی (كنایه از بسیار نزدیك بودن)

- الصبر مفتاح الفرج (گر صبر كنی زغوره حلوا سازی)

- الطیور علی أشكالها تقع (كبوتر با كبوتر باز با باز كند همجنس با همجنس پرواز)

- عاد بخفّی حنین ـ عاد صفر الیدین (دست خالی بازگشت ـ دست از پا درازتر برگشت)

- عصفور فی الید خیر من عشره علی الشجره (سركه نقد به زحلوای نسیه)

- ربّ سكوت أبلغ من كلام (چه بسا سكوتی كه از سخن گفتن شیواتر است)

- السكوت أخو الرّضا (سكوت علامت رضاست)

- سبق السیف العذل (دیگر كار از كار گذشت)

- زاد الطّین بلّه (خواست ابرویش را درست كند زد چشمش را كور كرد)

- رحم الله إمری‌ء عمل عملاً صالحاً فأتقنه (كار نیكو كردن از پر كردن است)

- حبه حبه تصبح قبه (قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود)

- الحسود لا یسود (حسود هرگز نیاسود)

- الحقّ مرّ (حرف حق تلخ است)

- خیر الأمور أوسطها (اندازه نگهدار كه اندازه نكوست)

- خیر البرّ عاجله (در كار خیر حاجت هیچ استخاره نیست)

- خیر الناس من ینفع الناس (بهترین مردم كسی است كه به مردم نفعی برساند)

- خیر الكلام ما قلّ و دلّ (كم گوی و گزیده گوی چون درّ تا جهان زاندك شود پر)

- خالف تعرف (مخالفت كن و مشهور شو)

- أین الثری و أین الثریّا (این كجا و آن كجا) (تفاوت از زمین تا آسمان است)

- بات یشوی القراح (آه ندارد كه با ناله سودا كند)

- بلغ السّكین العظم (كارد به استخوان رسید) (كاسة صبرش لبریز شد)

- بیضه الیوم خیر من دجاجه الغد (سركه نقد به زحلوای نسیه است)

ضرب المـــــــــــثل های عــــــــــربی و فارســـــــی

 

إرحَم تُرحَم. رحم کن تا رحم کنند.

اَشهَرُ مِن الشّمس. مثل روز روشن است.

اُطلبِ العِلمَ مِنَ المَهدِ إلی اللَّحدِ. زگهواره تا گور دانش بجوی.

إسمَع وَلا تُصَدّق. بشنو و باور نکن.

- اَعدَلُ مِن میزان. دقیق تر از ترازو.

اَصفَی مِنَ الدّمع. زلال تر از اشک.

اَحَلّ مٍن لَبَن الاُمّ. حلال تر از شیر مادر.

- إذا جاءَ القَدَرُ عَمِیَ البَصَرُ. چون قضابیرون کند ازچرخ سر    عاقلان گردندجمله کور و کر

إختَلَطَ الحابلُ بالنّابِلِ. خر تو خر شد.

- اَحزَرُ من غُرابٍ. محتاط تر از کلاغ.

اَحَرُّ من الجَمر. داغ تر از گدازه.

اَدهَی مِن ثَعلَبٍ. زیرک تر از روباه.

اَقرَب مِن حَبل الوَرید. از رگ گرون نزدیک تر.

- إلی الماء یَسعَی مَن یَغُصُّ بِلُقمَهٍ             إلی اَینَ یَسعَی مَن یَغُصُّ بماءٍ.

هرچه بگندد نمکش می زنند              وای به روزی که بگندد نمک

اَلا لَیتَ الشَّبابَ یَعودُ یَوماً       فَاُخبِرُهُ بِما فَعَلَ المَشیب. جوانی کجایی که یادت بخیر

اَکرَم من حاتَمٍ. بخشنده تر از حاتم.

تَعاشَروا کَالإخوانِ وَ تَعامَلوا کَالإخوانِ. حساب حساب است کاکا برادر.

الجارَ ثمَّ الدّارَ. تاندانی که کیست همسایه     به عمارت تلف مکن مایه

الحبّ اَعمَی. عاشق کور است.

حَبَّه حَبَّه تصبِح قُبَّه. قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود.

ياطبيبُ، طب لِنَفسك : اي پزشك خود را درمان كن

الدراهمُ مراهمُ : پول مرهم است .

العادةُ ، طبيعةُ ثانيةُ : عادت طبيعت دوم هر انساني است .

الرفيقُ قبلَ الطريق : در هنگام سفر اول رفيق خوب بياب سپس راه بيفت.

الصبرُ مفتاحُ الفرج : صبر كليد فرج و گشايش است .

الكلامُ يجرُ الكلام : سخن سخن مي آورد .

باكرُ ، تسعد : سحر خيز باش تا كامروا باشي

لكُلِ شمس مغرب : براي هر آفتابي غروب كردني است .

من القلب الي القلب : دل به دل راه دارد

 

 

 

 

 

 

 

=====================

متداولترين ضرب المثل هاي عربي

 

اَتِقَ شَرِ مِن اَحسَنتُ اِليهِ


ترجمه: از زيان و آسيب آن‌كه بدو نيكويي كرده‌اي پرهيز كن. امثال و حكم –دهخدا
تمثيل: « گفت حق است اين ولي اي سيبويه// اتق شر من احسنت اليه» ( جلال‌الدين محمد بلخي )
مشابه: « سزاي نيكي بدي است. »
مشابه: « با هركه دوستي خود اظهار مي‌كنم// خوابيده‌دشمني است كه بيدار مي‌كنم»


 اِتَّقوا فِراسَهٌٔ ‌المؤمِنَ


ترجمه: « بپرهيزيد از تيزمغزي مؤمنان» امثال و حكم – ( دهخدا )
تمثيل: « تو اگر مؤمني فراست كو// ور شدي مؤتمن حراست كو// فال مؤمن فراست نظر است// وين زتقويم و زيج ما بدر است// مؤمن از رنگ چهره برخواند// هرچه دانا زدفترش داند// دل مؤمن بسان آينه است// همه نقشي در آن معاينه است» ( اوحدي )


 اِتَّقوا مِن غَضَبِ الحَليمِ


ترجمه: « از خشم بردباران پرهيز كنيد»
مترادف فارسي : « از آن مترس كه هاي و هو دارد// از آن بترس كه سر بتو دارد»
تمثيل: « بگاه صلح سبك‌روح‌تر زحلم شجاع// به‌روز حرب گرانمايه‌تر زخشم حليم» ( روني )


 اِتَّقوا مِن مَواضِعِ التهمِ


ترجمه: « از بهتان‌گاه‌ها اجتناب ورزيد» امثال و حكم – ( دهخدا )
مترادف فارسي : « جايي منشين كه چون نهي پاي// تهمت‌زده خيزي از چنان جاي// صوفي كه رود به‌مجلس مي// وقتي بچكد پياله بر وي// چون شهره شود عروس معصوم// پاكي و پليديش چه‌معلوم» اميرخسرو
مترادف فارسي : « چو من خلوت‌نشين باشم تو مخمور// زتهمت، رأي مردم كه شود دور» ( نظامي )


 اِجَع كَلبَكَ يتعبكَ


ترجمه: « سگ خويش گرسنه دار تا از دنبال تو آيد» امثال و حكم – ( دهخدا )
مشابه: « اسب فربه شود، شود سركش» ( سنائي )
تمثل: « آلت اِشكار جز سگ را مدان// كمترك انداز سگ را استخوان// زان‌كه سگ چون سير شد سركش شود// كي سوي صيد و شكاري خوش رود» ( جلال‌الدين محمد بلخي )


 اِحذَر مُباسِطَهٔ‌الملوكَ


ترجمه: « از بساط پادشاهان دوري كن»
مترادف فارسي: « از صحبت پادشه بپرهيز// چون پنبهٔ نرم زآتش تيز» ( نظامي )


 أحذر مِن غُرابِ


ترجمه: « ترسنده‌تر از كلاغ» امثال و حكم – ( دهخدا )
تمثيل: « بودم حذور همچو غرابي براي آنك// همچون غراب جاي گرفتم در اين خراب» ( مسعود سعد )


 اَحسَنَ‌ الشِعرُ ، يا اِعذَب‌ الشِعرُ اَكذَبَه


ترجمه: « شعر هرچه به‌دروغ نزديك‌تر زيباتر»
تمثيل: « در شعر مپيچ و در فن او// چون اكذب اوست احسن او» ( نظامي )


 اُحْسِن اٍلي مِن اساء


ترجمه: « با آن‌كه بدي كرده نكويي ميكن» امثال و حكم – ( دهخدا )
مشابه: « بَدان ‌را نيك داريد اي عزيزان// كه خوبان خود عزيز و نيك‌روزند» ( سعدي )
تمثيل: « بدي را بدي سهل باشد جزا// اگر مردي احسن الي من اسا» ( سعدي )


 اَحمَق مِن هَبَنقه


ترجمه: « احمق‌تر از هبنقه»
شرح: هبنقه از حمقاي مشهور عرب است كه وقتي گردن‌بندي به‌خود آويخت. پرسيدند: اين تورا به‌چه‌كار است؟ گفت: تا با ديگران عوض نشوم.»


 أخوكَ مَن صَدَقَكَ النَّصيحَهَٔ


ترجمه: « برادر تو آن‌كس باشد كه تورا پند دهد»
مترادف فارسي : « برادر تو آن‌كس باشد كه عيب تو از تو نپوشد» امثال و حكم – ( دهخدا )


 اَدَبِ ‌النَّفسُ خَيرِ مِن اَدَبِ ‌الدَّرسُ


ترجمه: « ادبي كه در نهاد مرد باشد نيكوتر از ادبي است كه از راه درس‌خواندن كسب شود.»
مشابه: « بربسته دگر باشد و بررسته دگر»
تمثيل: « ملك بربسته چنان باشد ضعيف// ملك بررسته چنان باشد شريف» ( جلال‌الدين محمد بلخي )
معني: فطري و طبيعي از مصنوعي بهتر است.

 
 اُدخُلوا البُيوتَ مِن اَبوابُها


ترجمه: « از در خانه‌ها وارد منازل شويد»
مشابه: « كار را از راه درست انجام دهيد»
تمثيل: « گر همي جوييد دُر بي‌بها// ادخلوالابيات من ابوابها» ( جلال‌الدين محمد بلخي )
معني: هركاري را بايد از راه و طريق مخصوص به‌خود آغاز نمود.

 
 إذازَلِ العالِمُ زُلَّ بِزِلَّتُهُ العالَمُ


ترجمه: « پاي‌لغز دانشمندان پاي‌لغز جهان است» امثال و حكم – ( دهخدا )
مشابه: « هرچه بگندد نمكش مي زنند// واي به‌وقتي كه بگندد نمك»


 إذا ساءَ فَعَلَ المَرء ساءَت ظُنونهِ


ترجمه: « تبه‌كاران بدگمان باشند» امثال و حكم – ( دهخدا )


 أرسَلَ حَكيما ولا توصهِ


مترادف: « حكيم را به‌وصيت‌كردن حاجت نيست» ( قرهٔ‌العين )


أشأمُ مِن طُوِيسٍ


ترجمه: « بدشگون‌تر از طويس»
تمثيل: «بلي شوم‌تر از طويسي كه فعلت// همي رخنه در حكم فرقان نمايد» ( اديب پيشاوري )
شرح: طويس نام مخنثي از عرب است كه به‌شومي و نافرخندگي مشهور بوده‌و او خود مي‌گفته‌است، اي مردمان مدينه تا من زنده باشم خروج دجال و دابه را چشم داريد و چون بميرم دل آسوده كنيد... ساعتي كه مادر مرا بزاد پيامبر خداي از جهان بشد و گاهي كه از شير بازگرفت ابي‌بكر فرمان يافت. و بدان روز كه به‌حد مردان رسيدم عمر را بكشتند. و در شب كدخدايي من عثمان به‌قتل رسيد. امثال و حكم – ( دهخدا )


 أضيقَ‌ الأمرُ أدناهَ اِلي‌الفَرجِ


ترجمه: « هرچند كار تنگ‌تر به‌‌گشايش نزديك‌تر»
مترادف فارسي: « تا پريشان نشود كار به‌سامان نشود»
مشابه: « كي شود بستان و كشت و برگ و بر// تا نگردد نظم آن زير و زبر» ( جلال‌الدين محمد بلخي )
مشابه: « نرويد هيچ تخمي تا نگندد// نه‌كاري برگشايد تا نبندد» ( نظامي )
۲۴)اُطلُبوا العِلمِ مِنَ المَهدِ إلَي‌اللَّحدِ


مترادف فارسي: « زگهواره تا گور دانش بجوي»


 اُطلُبوا العِلمِ ولَوء بِالصينِ


ترجمه: « دانش را اگرچند در چين باشد بجوييد»
اقتباس: « در پي علم دين ببايد رفت// اگرت تا به‌چين ببايد رفت» ( اوحدي )
تمثيل: « هست آن پر در نگارستان چين// اطلبوا العلم ولو بالصين ببين» ( عطار )


 إعطَ القَوسِ باريها


ترجمه: « كمان را به‌كمانگر ده»
مشابه: « نان را بده نانوا يك نان هم بالاش»


 اَعقُلُها وتَوَكَّلَ


ترجمه: « به‌هوش باش و توكل كن»
اقتباس: « گفت پيغمبر به‌آواز بلند// با توكل زانوي اشتر ببند» ( جلال‌الدين محمد بلخي )


أعلَمَهُ الرَّمايهُٔ كُلُّ يوم// فَلَمّا أستَدَ ساعِدُهُ رَّماني


مشابه: « كس نياموخت علم تير از من// كه مرا عاقبت نشانه نكرد» ( سعدي )


 اِقتِلوا الموذيَ قَبلِ أن يوذي


ترجمه: « جانوران موذي را پيش از اين‌كه آسيب رسانند نابود سازيد»


 إنَّ الحَياهُٔ عقيدهُٔ وجَهادُ


ترجمه: « زندگي يعني عقيده و كوشش در راه آن»


 إنَّ الشَبابُ والفِراغُ والْجِدَهُٔ// مُفسِدهُٔ للمرءُ أي مُفسِدهٔ «ابوالعَتاهيه»


ترجمه: « جواني و بيكاري و توانگري باعث انحراف و مايه تباهي است»


 أوَّلُ الحَزمُ المشورهُٔ


ترجمه: « پايه دورانديشي بر مشورت است»
مشابه: « اوفتد بر گردن او كانديشهٔ تنها كند»
مشابه: « اول استشاره پس استخاره»


 ألغَضبُ أوَّلهُ جُنونَ وآخرهُ نَدم


مترادف فارسي: « خشم، اولش ديوانگي است و آخرش پشيماني.»


 أولي الناسُ بِالعَفوِ أقدَرَهُم عَلي العُقوبَهِٔ
ترجمه: « آن‌كس كه به‌كيفر و بادافراه تواناتر باشد گذشت و بخشايش از او پسنديده‌تر و سزاوارتر است» امثال و حكم – ( دهخدا )


 إياكَ عَنّي واِسمِعي يا جارَهًٔ


مترادف فارسي: « در به‌تو مي‌گويم، ديوار تو بشنو»
مترادف فارسي: « دختر به‌تو مي‌گويم، عروس تو گوش‌كن»


 بُعدُالدٌار كَبُعدِالنَسَب


ترجمه: « دوري خانه مانند دوري نسب است.»


 التَأ نّي مِن الرَحمنِ والعَجَلَهُٔ مِن الشَيطانِ


ترجمه: « آهستگي از خدا و شتاب از اهريمن است.»
مترادف فارسي: « شتاب است ديو و فرشته درنگ (خوي كبك صلح و خوي باز جنگ...)» ( اديب پيشاوري)
مترادف فارسي: « شتاب و بدي كار اهريمن است// پشيماني و رنج جان و تن است» ( فردوسي )


 التَّجرُبَهُٔ العِلمُ الكَبيرُ


ترجمه: « تجربه بزرگترين دانش است.»


 تُعاشِروا كَالإخوانَ وتُعامِلوا كَالأغرابَ


ترجمه: « با هم مثل برادر باشيد ولي مثل غريبه كار كنيد.»


 ثمرهُٔ‌العجبِ‌المقتُ


مترادف فارسي: « ثمره خودپسندي مبغوض عامه شدن است.»


 ثوُلوُلُ جَسَدِه لايُنزَع


ترجمه: « خال ميخكي (گوك) بدنش كنده نمي‌شود.»


مترادف فارسي: « اصلاح‌پذير نيست.»
مترادف فارسي: « درخت كج را نمي‌توان راست كرد.»


 الجارُ قَبلِ الدارُ


ترجمه: « همسايه قبل از خانه.»
مترادف فارسي: « همسايه را بپرس، خانه را بخر.»
مترادف فارسي: «تا نداني كه كيست همسايه// به‌عمارت تلف مكن مايه// مردمي آزموده بايد و راد// كه بنزديكشان نهي بنياد» ( اوحدي )
تمثيل: « پس تو هم الجار ثم‌الدار گوي// گر دلي داري برو دلدلر جوي» ( جلال‌الدين محمد بلخي )


 جَزاءُ سنمارُ
توضيح: « نام مهندس و معمار رومي كه به‌امر نعمان قصر خورنق را در نزديكي كوفه براي بهرام كور ساخت. پس از اتمام بناي كاخ، او را به‌فرمان نعمان از بالاي همان قصر سرنگون و هلاك كردند تا نظيرش را براي ديگري نسازد. جزاي سنمار در زبان عربي مثل است.»


 الجِنَّهُٔ تَحتِ أقدامَ الأمهاتِ


مترادف فارسي: « بهشت زير پاي مادران است.»


 جَندَلَتانِ اصطَكٌتا


ترجمه: « دوسنگ به‌هم خورند.»
معني: « كنايه از دونفر هم‌شأن و هم‌زور است كه به‌هم درآويزند و يا با هم ضديت كنند.»

 

ضرب المـــــــــــــــثل هاي عربــــــــــي + ترجمـــــــــــه فارســـــــــــــي

===================

1.      في الامتحان يكرم المرء أو يحان.

ترجمه: در امتحان است که انسان سربلند شده یا سرافکنده می شود.

معادل: (از حافظ)

خوش بود گر محک تجربه آید به میان             تا سیه روی شود هر که در او غش باشد.

  1. القرد في عين أمه غزال.

ترجمه: میمون در چشم مادرش چون آهو (زیبا) است.

معادل: سوسک به بچه اش میگوید قربان دست و پای بلوریت.

  1. قليل البخت يلاقي العظم في الكرشة.

ترجمه: بداقبال در خوراک سیرابی استخوان می یابد.

معادل:

بدبخت اگر مسجد آدینه بسازد     یا طاق فرود آید و یا قبله کج آید.

  1. الطيور على اشكالها تقع.

ترجمه: پرندگان هم شکل با هم می پرند.

معادل: (از نظامی)

کند با جنس خود هر جنس پرواز   کبوتر با کبوتر باز با باز

  1. ابن الوزّ عوّام.

ترجمه: جوجه غاز چون خودش شناگر است.

معادل: (از فردوسی)

پسر کو ندارد نشان از پدر    تو بیگانه خوانش نخوانش پسر

  1. لبس البوصة، تبقى عروسة.

ترجمه: لباس عروسی بپوش تا عروس جلوه کنی.

معادل: آستین نو بخور پلو

و یا: (از سعدی)

تن آدمی شریف است به جان آدمیت    نه همین لباس زیباست نشان آدمیت.

  1. باب النجّار مخلع.

ترجمه: در نجاری به چهارچوب چفت نیست.

معادل: کوزه گر از کوزه شکسته آب می خورد.

  1. عريان الطوق بينط لفوق.

ترجمه: لباس بی یقه دارد اما ادعای ترقی می کند.

معادل: پز عالی با جیب خالی

  1. احنا في الهوا سوا.

ترجمه: ما در یک هوا هستیم.

معادل: ما در یک موقعیت هستیم.

ویا

ما همدردیم

  1. يد واحدة ماتسقفش.

ترجمه: یک دست کف نمی زند.

معادل: یک دست صدا ندارد.

  1. على قد لحافك مد رجليك.

ترجمه: پایت را به اندازه پتویت دراز کن.

معادل: پایت را به قدر گلیمت دراز کن.

  1. اللي يتلسع من الشوربة ينفخ في الزبادي.

ترجمه: کسی که زبانش از آش داغ سوخته، ماست را فوت می کند.

معادل: مار گزیده از ریسمان دورنگ (سیاه و سفید) می ترسد.

  1. الفاضي يعمل قاضي.

ترجمه: آدم بیکار در کار قاضی هم دخالت می کند. (مضرات بیکاری)

معادل: (از عطار)

 گر تو بنشینی به بی کاری مدام  کارت ای غافل کجا زیبا شود.

  1. طبّاخ السمّ بيدوقه.

ترجمه:  آشپز غذای سمی آن را خواهد چشید.

معادل: چاه کَن همیشه ته چاه است.

  1. الجيات أحسن من الرايحات.

ترجمه: آن چه در پی است، بهتر از آن چه گذشته است.

معادل: گذشته ها گذشته است.

و یا: (از مولوی)

بر گذشته حسرت آوردن خطاست بازناید رفته یاد آن هباست .

  1. وقع في شر أعماله.

ترجمه: درگیر اعمال پلید خود گردید.

معادل: از مکافات عمل غافل مشو        گندم از گندم بروید جو ز جو.

  1. العين بصيرة واليد قصيرة

ترجمه: چشم به آن دید دارد ولی دست از آن کوتاه است.

معادل: دست ما کوتاه و خرما بر نخیل.

  1. اللى يشوف بلوة غيره تهون عليه بلوته.

ترجمه: دیدن مشکلات دیگران، مشکلات خود را کوچکتر می کند.

معادل: (از رودکی)

 زمانه پندي آزاد وار داد مرا          زمانه را چو نكو بنگري همه پند است

به روز نيك كسان گفت غم مخورزنهار             بسا كسا كه به روز تو آرزومند است

  1. حاميها حراميها

ترجمه: نگهبانش ، غارتش کرد.

معادل: شریک دزد و رفیق قافله بود.

  1. اللى مكتوب عالجبين لازم تشوفه العين.

ترجمه: آن چه بر پیشانی نوشته باشد لاجرم به چشم خواهد آمد.

معادل: ز این دو برون نیستش سرنوشت        اگر دوزخ جاودان گر بهشت

 

1. تفسیر کشف الاسرار میبدی، ج9، ص263.

2. گزیده تفسیر نمونه، ج4، ص 504.

3. المستطرف، ج1، ص189.

4. کشف الاسرار، 9/262. 1. ترجمه منظوم قرآن مجید، اُمید مجد.

2. اقتباس از أمثال القرآن ، نوشته دکتر اسماعیلی.

3. کشف الاسرار، جلد 10، ص 108.

4. تفسیر الفرقان، ج 28 ، ص 334 .

5.امثال القرآن، به قبل از مجمع الحکم و المثال فی الشعر العربی، ص 341.

6.تفسیر منظرم صفی علیشا

1 ـ دیوان حافظ 2 ـ ترجمه: به مقدار کوشش، مقام و تربیت رفیع، پدیدار می گردد.

3 ـ دیوان پروین اعتصامی ه،ص 767.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:36  توسط گروه عربی  |